شيخ محمد بن طاهر السماوي ( مترجم : عباس جلالي )

176

ابصار العين في انصار الحسين ( ع ) ( سلحشوران طف ) ( فارسي )

وى محمد بن اشعث و اسماء بن خارجه را نزد هانى فرستاد و بدانان گفت : هانى را با آرامش خاطر نزد وى حاضر كنند . گفتند : مگر كارى انجام داده ؟ گفت : خير . اين دو تن ، روز جمعه ، هانى را در حالى كه گيسوانش را شانه زده بود ، آورده و بر ابن زياد وارد شد . عبيد اللّه رو به هانى كرد و گفت : آيا نمىدانى كه پدرم همهء شيعيان را بجز پدر تو ، از دم تيغ گذراند و با تو نيكرفتار كرد و كتبا سفارش تو را به فرمانرواى كوفه نمود ؟ آيا پاداش من اين است كه دشمن جانم را در خانهء خود مخفى كنى ؟ ! و بدين ترتيب ، آنچه را شريك بن اعور از مسلم درخواست كرده و مسلم نپذيرفته بود ، به هانى اطلاع داد . هانى گفت : من چنين كارى نكردهام . ابن زياد ، جاسوس خود را حاضر كرد . وقتى هانى او را ديد ، ماجرا برايش روشن شد و گفت : اى امير ! قضيه همان گونه است كه به تو رسيده است . حقى را كه بر من دارى ضايع نمىسازم ، ما به تو و خانوادهات كارى نداريم و شما در امان هستيد ، هركجا دوست دارى برو . عبيد اللّه روى زانو نشست و مهران بالاى سر هانى ايستاده بود ، عصايى با نوك فلزى در دست هانى قرار داشت كه بر آن تكيه داده بود . مهران به عبيد اللّه گفت : چه ذلّت و خوارى ؟ آيا اين شخص ( هانى ) به تو و خانوادهات امان مىدهد ؟ ! عبيد اللّه گفت : او را بگير . مهران گيسوان دو طرف سر او را گرفت و سرش را پايين كشيد . عبيد اللّه با عصا بر صورت هانى كوبيد ، نوك فلزى عصا خارج شد و به ديوار بر خورد و ابن زياد همچنان عصا را بر صورت هانى مىزد تا بينى و پيشانى او را شكست . مردم صداى داد و فرياد آنها را شنيدند . مذحجيان دار الاماره را به